تبليغاتX
بن بست
اینجا فقط بن بست است و دیگر هیچ...

۱۶  آذر به انقلاب ختم می شود.ادامه ی انقلاب به آزادی می رسد.اما تا رسیدن به خود تندیس آزادی باید همچنان ادامه داد. جمهوری اسلامی با آزادی  فاصله دارد.در حالیکه در ظاهر با هم در یک امتداد هستند اما فاصله مطمئنی باهم دارند.جمهوری اسلامی با رسیدن به خیابان رودکی تمام می شود اما آزادی همچنان ادامه دارد. انگار که جمهوری اسلامی تمام توانش در همراهی با آزادی تا همان رودکی بوده است. ملت خیابان کوتاهی است که با رسیدن به خیابان جمهوری اسلامی پایان می پذیرد.سفارت انگلیس هم در خیابان جمهوری اسلامی قرار دارد.سفارت روسیه با اینکه در نوفل لوشاتو قرار دارد اما آن هم به جمهوری اسلامی نزدیک استاگر از انقلاب به آزادی و جمهوری اسلامی بخواهید برسید٬ مسیرها در تضاد با یکدیگر هستند.برای رسیدن به آزادی باید انقلاب را ادامه داد و برای رسیدن به جمهوری اسلامی باید از آزادی و انقلاب فاصله گرفته و انقلاب را رو به پایین رفت. ضمنا دانشگاه و پارک دانشجو چقدر به انقلاب نزدیک هستند.خیابان ایران هم خیابانی است که فقط عده ای خاص با عقایدی خاصتر در آن جای دارند.پاسداران همان سلطنت آباد سابق است.فقط اسمش عوض شده. جهت همان جهت و شیب همان شیب است.خیابان نبرد به پیروزی می رسد. خیابان پیروزی که ابتدای آن میدان شهداست.....و برای رسیدن به فرجام از هنگام باید رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:42  توسط محسن علائیان | 
نه ضجه های مهرماهی روبروی اوین، نه مقاله نویسی های پراکنده، نه آن همه بیدار ماندن های فیس بوکی از راه دور، هیچ یک نتوانست رستگارمان کند

مثل یک چیز سخت توی سرت فرود می آید: ایران همجنان تنها کشوری در جهان به شمار می رود، که در حدود دو سال گذشته، مجرمان زیر سن قانونی را حلق آویز کرده است. و آخرینش هم بهنود است.

یکشنبه 19 مهر 88 - یازده اکتبر 2009 تاریخ دیگری است که با مرگی زودرس و اقدامی غیرقانونی، در یادمان سیاهی های ایران جای گرفت؛ متهم دیگری برای جرم دوران کودکی به دار سپرده شد. بهنود شجاعی 17 سال داشت که در نزاعی خیابانی جان کودک دیگری را گرفت. او 4 سال آخر عمر خود را در زندان و در انتظار مرگ گذراند. طناب دار پیش از این شش بار بر گردن بهنود ساییده شده بود... و هر بار حکم او نه همانند موهبتی، که بسان عقوبتی مضاعف، به عقب رانده شد... تا آن یکشنبه که هیچ گاه روز نشد. نه زاری ها و نه آرزوها؛ نه عشق های نیمه کاره و التماس ها، نه حتی حضور عزت الله انتظامی و پرویز پرستویی... بودن همه آن ستاره ها نتوانست بهنود را از خشم فراق همبازی اش مصون کند.

بهنود شجاعی در نوزدهم مهرماه - یازدهم اکتبر در حیاط زندان اوین تهران، پس از چهار سال دست و پا زدن بین مرگ و زندگی، دست آخر حلق آویز شد.

سحرگاه یکشنبه افق دیگری بود برای خیره شدن، و برای دانستن آنکه ما تنهاییم. تنهاییم در قتل کودکان، همانگونه که تنهاییم در راه درازی که پیش رویمان است.

بهنود اعدام شد. اما این قصه پر درد همجنان ادامه دارد.

صفر انگوتی قرار است هفته دیگر اعدام شود... نگذاریم.

بیش از هفتاد کودک انتظار مرگی زودهنگام را می کشند... نگذاریم.

شبح تلخ این دیار با بردن بهنود همچنان پای می فشارد که می تواند؛

ما اما با موبایل های حقیرمان، با همه آن نرم افزارهای دزدی، با پست های وبلاگی تایید نشده مان، ما با تمام حاشیه هایمان، و با آن حجم بزرگ و زیبای سبز، ما صدای ایرانیم. ما می توانیم که نگذاریم.

نگاهمان به هفته پیش روست و صفر انگوتی که فقظ شانزده سال داشت؛ ما می توانیم، ما بیشماریم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:44  توسط محسن علائیان | 

معادله ۱

انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح

الاغ = خواب + خوراک

پس

انسان = الاغ + کار + تفریح

و بنابراین

انسان - تفریح = الاغ + کار

بعبارت دیگر

انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه



معادله ۲

مرد = خواب + خوراک + درآمد

الاغ = خواب + خوراک

پس

مرد = الاغ + درآمد

و بنابراین

مرد - درآمد = الاغ

بعبارت دیگر

مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه


معادله ۳

زن = خواب + خوراک + خرج پول

الاغ = خواب + خوراک

پس

زن = الاغ + خرج پول

و بنابراین

زن - خرج پول = الاغ

بعبارت دیگر

زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه



نتیجه گیری:

از معادلات ۲و۳ داریم:

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند

پس:

فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.

و

فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.


بنابرین داریم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و از فرضهای ۱و۲ نتیجه منطقی و اخلاقی میگیریم که:


مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:13  توسط محسن علائیان | 
 

 

                    

اين روزها دوباره افتاده ام در تسلسل پايان زندگي...

خودكشي،فرار،زندان،تيمارستان هر چيزي غير از ايني كه الان هستم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:27  توسط محسن علائیان | 

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ مي شوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول مي كنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد به طور سربسته و مبهم فقط ميداند که برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي مي كنند.

آينده:
يـك زن تــا زماني كه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زماني كـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج مي كند،ولي تغيير نمي كند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج مي كند كه تغيير نكند، ولي تغيير مي كند.

روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام مي شود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش مي گشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش مي پردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن مي زند و مي گويد: "فقط مي خواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوقت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي مي خوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند.

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را حتی شناسايي كند.

خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه مي رود. يك مرد آنقدر صبر مي كند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه به سراغ خريد مي رود.

آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك مي كنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد مي كنند...آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، سر طاس آقاي زلفيان...


آدرس يابي:

وقتي يك زن در حال رانندگي احساس مي كند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را مي پرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان مي چرخند و چيزهايي شبيه اين مي گويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت مي كنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."


پ.ن:چون حالم یه کم بهتر بود اینو گذاشتم دور هم بخندیم...من نه مرد سالارم نه زن سالار.اصلش من سالار نیستم.محسنم...

پ.ن.هرکس از این متن ناراحت شده به من چه؟بره خودشو درست کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 14:5  توسط محسن علائیان | 

پاری وقتها به این فکر می کنم که چرا من یه آدم نیستم؟ نمی خواد واسم غلط بگیری که :"تو بر دو پا راه می روی.می خندی.حرف می زنی پس آدمی " با اوایل این نظریه موافقم اما امان از آخرش.آره.من راه می رم.می خندم.حرف هم می زنم.زیاااااااااااااااااد اما آدم نیستم... اگر بودم شب عیدی ول نمی کردم برم نا کجا آباد که چی؟تنها باشم.که بخونم.بنویسم.فکر کنم.می تمرگیدم ور دل ننه بابام لباس عید می خریدم و تلویزیون می دیدم و...دیگه یادم نمی آد آدما چه غلطی دیگه می کنن که من نمیکنم...خسته ام.اعصابم خرده...کمک می خوام...بابا ولم کنین...اصلا چرا باید آپ کنم؟...؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!


پ.ن:به جای این مزخرفات بشین مثل بچه آدم یه تبریک سال نو بگو بعد هم برو خونه

پ.ن:همینه که هست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:47  توسط محسن علائیان | 
      

بلا تکلیفم آیا یا سر عاشق شدن دارم؟!

نچرخان چشم هایت را که ترس از سوختن دارم

تو در من؟نه،نجو،من بستر خوبی نخواهم بود

تو ناآرام ماهی من ولی طعم لجن دارم

تو غنچه غنچه آغازی،تو لایه لایه عطر و… من

مجال اندکی تا لحظه پرپر شدن دارم

تو در پیراهنت حس قشنگ زندگی جاریست

من اما شاعر دل مرده ای در جلد تن دارم

سخن از سرد مهری؟!...نه،خودت را حیف خواهی کرد

نده دست جوانت را به دستانی که من دارم

و جمع ما دو تا یک جمع جبری هست،باور کن

خودت را کم کن از من با حساب اینکه زن دارم…

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:21  توسط محسن علائیان | 

از لطف تو وضع دل بی حوصله خوب است

دل شهر غریبی است پر از غائله خوب است

هر قافله در امن و امان محمل عیش است

این مرتبه غارت شده قافله خوب است

عمری است که آبستن درد است وجودم

بسیار نزاییدن این حامله خوب است!!

آن خانه که سنگ و گلش از هیچ شد و پوچ

هر وقت تکانش بدهد زلزله خوب است

بر کاغذ دل مشق کن ای عشق جنون را

کاین دفتر صد پاره فقط باطله خوب است

پاسخ مطلب مدرسه عشق همین است

هی مسئله هی مسئله هی مسئله خوب است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:58  توسط محسن علائیان | 

میان غصه هر روزه دو تا نان،بوق!


وترس و رد شدن از خطوط با آن بوق!


دوباره فکر و خیالات جورواجورش


دوباره گیج شدن در شب خیابان،بوق!


چه کار می کنی آخر؟!تو_یک زن تنها_


و این جماعت آدم نمای انسان_(بوق!)


دوباره تب که کند کودک تو می بینی


هزار جور دعا بی دوا و درمان،بوق!


و باز آخر ماه و اجاره خانه و فحش


و هر چه هم که بگویی که رحم،وجدان بوق!


و خانواده چه؟!شوهری که تزریقی است


پدر که مرده و مادر که رفته زندان،بوق!


...
کشید روسریش را عقب،جلوتر رفت


و فکر کرد به روز عذاب و ایمان،بوق!


و بعد بره شد و رام شد و قربانی


به برق خنده یک گرگ پشت فرمان،بوق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:44  توسط محسن علائیان | 

نه اینکه دیر آپ کردنم واسه این باشه که حرفی واسه گفتن ندارم؛نه...خیلی حرفها دارم واسه گفتن ولی نمیگم...نه که نخوام بگم؛نه...نمی تونم بگم؛نه که نتونم،نمی شه بگم...یعنی می شه ولی نمی دونم چه جوری بگم...یعنی راستش می دونم چه جوری بگم ولی نمی شه بگم...یعنی می شه ولی نمی تونم بگم...نه که نتونم،نمی خوام بگم...نه که نخوام بگم؛آخه حرفی ندارم واسه گفتن...!!!

و تمام روزها،ساعت ها،دقایق و ثانیه هام پر شده از این فکرهای کلافه کننده...پر شده از نخواستن،نتونستن،نشدن و... ندونستن.حال خودم رو نمی فهمم..!!!

درگیر مشکلات چند تایی از رفقا شدم،سعی می کنم باهاشون صحبت کنم تا بلکه آرومشون کنم،حرفهایی میزنم که خودم از همه محتاج ترم به شنیدنشون...

کاش یکی پیدا می شد باهام حرف می زد...

چه التماس عجیبی ـــ مرا تو باور کن ـــ!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:8  توسط محسن علائیان | 
               

با يک شکلات شروع شد...
من يک شکلات گذاشتم تو دستش،اونم يک شکلات گذاشت تو دستم.
من بچه بودم،اونم بچه بود.
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد.
ديد که منو ميشناسه...
خنديدم.
گفت:دوستيم؟
گفتم :دوست دوست.
گفت:تا کجا؟
گفتم:دوستي که تا نداره...
گفت:تا مرگ.
خنديدمو گفتم:من که گفتم تا نداره...
گفت:باشه؛تا پس از مرگ.
گفتم: نه،نه،نه،نه...تا نداره...
گفت: قبول؛تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم؟
خنديدمو گفتم:تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يه تا بزار؛اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا ؛اما من اصلا براش تا نميزارم...
نگام کرد؛نگاش کردم؛باور نميکرد...
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يه تا داشته باشه

دوستي بدون تا رو نمي فهميد...!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط محسن علائیان | 
                            

                          

۱.یادمون باشه اینجا تا اطلاع ثانوی مال منه...پس هر کار بخوام توش می کنم...البته نه هر کاری!!!با تمام احترامی هم که برای دوستان قائلم ازشون خواهش می کنم که هی نگن اینو بنویس،اونو ننویس..

۲.چند روزه همینجوری الکی احساس می کنم دیگه دارم نفس های آخرو می کشم؛درسته که هر تشبیهی یه مشبه به داره ولی "اونی که رفته دیگه بر نمی گرده."ولی اگه اون آدم من باشم چی؟؟؟حالا وقتی از این دنیا رفتم می فهمین بر می گردم یا نه؟؟؟

۳.چند روز پیشتر همین مهدی منتظری مقدم که خیر سرش می،دلیر می نوشه یه حرفی بهم زد که خیلی رفتم تو فکر...الان خودشم یادش نمی آد ولی من حرفشو جدی گرفتم...خیلی فکر کردم.دلم شکست...بعدش به حال خودم گریه کردم،بعد خندیدم...

۴.از اون به بعد کارای مسخره می کنم،مثلا کلی از بچه های دانشکده رو با یه نفر مقایسه کردم،جالب اینکه به هیچ نتیجه ای نرسیدم.یعنی باز هم تقصیر مهدی بود؛تقصیر که نه ولی به خاطر اون حرفش نتونستم به نتیجه برسم...

۵.یکی دیگه از کارهای مسخره این بود که امروز بعد از ظهر داشتم به این فکر می کردم اگه بعد از کلی وقت مثلا ۸۵۶۹۸۷۴۵۲۰۰۳۶۹۸۴۱ ساعت یه دوستی(دوست که نه،یه خاطره ای) رو که ۸۵۶۹۸۷۴۵۲۰۰۳۶۹۸۴۱ ساعته ندیدم یهو پشت چراغ قرمز ببینم ولی نبینم،ببینم ولی نبینم،ببینم ولی نبینم،ببینم ولی نبینم چی کار می کنم یعنی چی کار می تونم بکنم؟؟؟اگه با زن و بچه باشم چی؟(کدوم زن و بچه؟!!!!) آقا مهدی عزیز شما چی کار می کنی؟؟؟این به اون حرفت در...نه،در نمی شه،حرفت خیلی سنگین بود... .


پ.ن:برو بابا دلت خوشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط محسن علائیان | 

سلام،چند روزی مشهد بودیم،چند روز؟ ۵ روز؛با دوستان بودم؛همون دوستان بهتر از برگ درخت...

باز هم نزدیک انتخابات می شویم و باز هم ذهن من درگیر همان نوستالوژی قدیمی تقدم تخصص بر تعهد یا بالعکس.معتقدم تخصص بر تعهد ارجح است اما نه کاملا؛یعنی تخصص صرف بدون تعهد به درد نمی خورد مثل تیتر همین مطلب که هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید...تعهد شرط لازم است اما شرط کافی نیست چنانکه برعکس همین مطلب برای تخصص هم صادق است.مثلا امیرالمومنین به ابوذر فرمودند:تو برای حکومت مناسب نیستی؛چراکه مزاج تندی داری.البته که این جمله نه به معنی ناکارآمدی ابوذر است بلکه گواهی است بر این ماجرا که مثلا سلمان بر ابوذر متعهد (که راستگوترین فرد هم هست) برای حکومت ارجح است...البته حکومت ما که حکومت علوی نیست و ظاهرا هیچ علاقه ای هم برای داشتن حکومت علوی نداریم پس همان تعهد را بر تخصص مقدم می کنیم...!!!معصوم که نیستیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:51  توسط محسن علائیان | 
۱.سلام...

۲.معذرت که مدتی طول کشید تا آپ کنم آخه چند وقتیه که...(هیچی!یادم نبود این حرف ها به مذاق دوستان خوش نمیاد!!!)

۳.دهه محرم هم گذشت.به همین سادگی و تلخی...اما از حبس و حصر بنده که بگذریم(به جون خودم جدی می گم!!) اتفاقاتی از طرف حاکمیت این ۱۰ روز رو تلخ تر کرد،آخه این حکومت به بساط امام حسین(ع) چی کار داره؟چرا همه کارهامون رو باید بر طبق سلیقه خارجی ها انجام بدیم؟چرا هر سال محرم یه چیزی ممنوع می شه؟چرا مبارزه با مثلا تحریفات باید ظهر عاشورا انجام بشه نه در طی سال و تازه توسط پلیس؟رضا خان هم روضه امام حسین (ع) رو غدقن (درست نوشتم؟!!) کرد اما آخرش چی شد؟ حکومت داره به رضا خان شبیه می شه؟می شه؟نمی شه؟شاید...

۴.در مورد رد صلاحیت ها و ... چیزی نگم بهتره.فقط یه سوال:آقای افشار و مجموعه ذی ربط خودش چقدر صلاحیت داره؟داره؟نداره؟نمی دونم...


پ.ن:عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز   /    در انتظار نفس های دیگرید از من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 14:37  توسط محسن علائیان | 

          

درد که بسیار است،شاید خدا از اول چنین می خواست که درد کشیده باشم و درد بکشم؛چه تضمینی است که آینده دردناکی هم نداشته باشم؟!!بگذریم...

سخن اینجاست که زمانی از درد گفتم به خیال آنکه دوستان مرهم زخمهایم باشند که انصافا هم بودند و امید که همیشه چنین باشند اما مدتی است کسانی حرفهایی میزنند که معتقدم در شان آنان نیست و در این میان زخمهای دل ما را هم ریش می کنند...

پس به مصداق بیت از درد سخن گفتن و از درد شنیدن/با مردم بی درد ندانی که چه دردی است از این به بعد سعی می کنم که موجبات رنجش خاطر دوستان را با حرفهای ابری و غبار آلود فراهم نکنم مبادا عیش دوستان منقص گردد؛اما رفیق!افتاده را پای زدن شرط رفاقت و مروت نیست....


پ.ن:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب / با قلب پاره پاره و با سینه کباب

                                                                             یا علی...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:48  توسط محسن علائیان | 
     

 دنیام شده آخرت یزید...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:18  توسط محسن علائیان | 

    

خانه دل مارا از کرم عمارت کن

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:57  توسط محسن علائیان | 
                 

دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم

سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی...

این روزها دلم لک زده برای اینکه کسی حالم را بپرسد... .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:13  توسط محسن علائیان | 

خودم را کشانده ام تا مشهد...دعاگوی دوستانم...حالم خوب نیست...

دارد چشمی که نیست تر می گردد

یک شب که نیامده سحر می گردد

این نامه نانوشته گر پست شود

آنکس که نرفته است بر می گردد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:19  توسط محسن علائیان | 

                             

از دشمنان بریم شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم...؟؟؟!!!

و دیگر هیچ... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 17:24  توسط محسن علائیان | 
همينقدر مي دانم كه مشهورترين آدمهای این دنیا یا

 بازیگرند؛یا بازیکنند؛یا سیاست باز...!!!چه بيهوده است

 نگاه جدی به این بازیخانه....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:4  توسط محسن علائیان | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:1  توسط محسن علائیان | 
همیشه زندگی مرا جایی برده که نمی خواستم.هی...!!!(راستی امروز مجلس عزامه...همون که شما بهش میگین جشن تولد!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط محسن علائیان | 
مرده هم فکر قیامت دارد      آرمیدن چقدر دشوار است...

     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:22  توسط محسن علائیان | 

لیک چیزی به سراغم آمد

                        باز هم نرمتر از خندیدن،برتر از میل و طلب

بی کران را گویم که بود نزد شما

بی کران انسان را؛آن که در وسعت او جملگی تان هستید

                                     همچنان یاختگان

                                     یا به سان رگ و پی

آن که در آوازش نغمه هاتان همگی نیست غیر از طپش خاموشی

بی کران انسان است که در اویید شما بی کرانه؛بی مرز

با تماشای چنین انسانی من شما را دیدم؛مهرتان ورزیدم

مگر آخر خود عشق تا کدامین ابعاد می تواند برسد؛

                            کان فضای بی حد گنج آن نتواند؟

و کدامین الهام یا کدامین پندار یا چه چشم اندازی

                            اوج یارد گیرد در فراسوی چنین پروازی؟

بی کران انسانی _که بود نزد شما،چون بلوطی است عظیم

                             پوشش پیکر آن بی شماران گل سیب

قدرتش مایه پیوند شما با خاک است،

عطر و بویش سبب خیزشتان سوی فضا،

                             ماندگاریش همی آیت بی مرگی تان...

                                                                   جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:9  توسط محسن علائیان | 
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب ...

اسب در حسرت خوابیدن مرد گاریچی ...

مرد گاریچی در حسرت مرگ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:48  توسط محسن علائیان | 

حرف هایی هست برای ((گفتن)) که اگر گوشی نبود نمی گوییم.و حرف هایی هست برای نگفتن.حرف هایی که هرگز سر به ((ابتذال گفتن)) فرود نمیارند.
                                                  دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:31  توسط محسن علائیان | 

و علی در حوض تنهاییش خفه شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  توسط محسن علائیان | 

این اولین بار است که نمی خواهم با دوستانم باشم...همیشه با آنها بوده ام و آنها نیز با من;اما این بار نه,آن هم یک نه بزرگ...اول از همه تبریک می گویم به همه دوستانی که وارد این راه شده اند و کمابیش هم به توفیقاتی(البته از نظر خودشان!!!)دست پیدا کرده اندمثل علی جان کاظمی عزیز که پیر این راه است و آن یکی علی جان که تازه شروع کرده و آن امین که مدت مدیدی است بالاوپایین میکند و هنوز نفهمیده ام که منتظر چیست...؟!!!رضایم هم که تازه به دست و پا افتاده و شاید می ترسد جا بماند...!!!مهدی هم که بدش نمی آید و محمد هم منتظر اذن پدر که به این جهاد اکبر بپیوندد...!!اما از همه که بگذریم خود خود خودم را عشق است که نه هوای این قضیه را در سر دارم و نه برنامه اش را در پیش... . انصافا هم بزرگترین تبریک از آن خودم است که با این فشار همه جانبه تسلیم نشده ام!صلوات نداشت؟!!!

باز هم می گویم و البته از گفته خود دلشادم که من هرگز ازدواج نخواهم کرد پس لطف کنید و دیگر اصرار نکنید.یعنی اصالتا من هیچ وقت با این جماعت نسوان نتوانسته ام کنار بیایم و نفهمیده ام که حرف حساب این جماعت چیست...؟!!!خلاصه که از ما گفتن بود باقی بماند برای بعدتر,خیلی بعدتر... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 22:12  توسط محسن علائیان | 

دانشگاه هم از آن دست مقوله هايي است كه هر زمان تعريفي خاص دارد و به مناسبت اين تعريف نگاهي خاص از جامعه به آن.و امروز نه فقط نگاه جامعه به آن كه نگاه خود دانشگاهيان نيز به دانشگاه آن چيزي نيست كه بايد باشد.و شايد اولين دليلش تمدن درخشان ايران اسلامي باشد و پيشينه اي كه ما در آن مولد علم بوده ايم و نه مثل امروز... .

و ديگر از ايرادات ما كما في السابق تقليد كوركورانه مان است كه دانشگاه را هم(مثل ديگر واردات اجتماعي)آورديم بدون توجهي به نظام ارزشي,فرهنگي,تاريخي و اجتماعيمان وبا زهم سرمان به سنگ خورد و اين تقليد آخر به بادمان مي دهد... .

و همه هم وغم ما معطوف شد به تاسيس دانشگاهي و استخدام كارمندان واساتيد وجذب دانشجو و اهدافي سرسري و بودجه اي و تمام.و در اين تقليد تمام تاريخ وسابقه ما گم شد؛چنانكه گيدنز مي گويد:”امروز جهان شرق در معرض پديده امپرياليستي فكري و تاريخي غرب قرار گرفته است.“چون با پذيرش نوع تفكر غرب بر اساس پيشينه تاريخي اش در واقع آن تاريخ را هم مي پذيرند,تاريخي كه مال آنها نبوده است و آنها دچار يك بام و دوهوايي مي شوند.و همين است كه دانشجويمان در يكي ,دو ترم اول به كل از خودش و فرهنگش بيگانه مي شود و نه فقط نوع تفكر و نگرش دانشجو كه حتي نوع لباسش هم تغيير مي كند.يعني اين تغيير به پايين ترين لايه هاي شخصي و فرهنگي فرد سرايت مي كند.

و مبحث ديگر عدم توجه به اخلاق و تهذيب نفس است و بعد معنويت پايين يك دانشجو و همه دلخوشيمان به دروس معارف اسلامي است كه شده اند دوره اي تكراري از اول دبستان تا به امروز و بي هيچ نكته جديدي.و به عالمي فخر مي فروشيم كه دانشگاهي داريم اسلامي و كدام اسلام؟!!اسلامي كه به زور و جبر و قهر به دانشجو تحميل مي شود و دانشجويي كه از ترس و هراس مدركي كه سالها برايش زحمت كشيده مي پذيرد.كه اين ماجرا خود باب جداگانه اي است در جاي خود.

در باقي علوم هم همانطور كه اصل دانشگاه را وارد كرديم آنها را هم آورديم بدون تفكري و تعمقي بر بنيادهاي معرفت شناختي علوم و همين بي توجهي به فروضات هر علم باعث وابستگي فكري ما شد به غرب.و مؤثرترين حركتي كه مي توان در اين واريته انجام داد تبيين مباني متا فيزيكي و غير پزيتيويستي علوم اثباتي است بدين معنا كه كرسي تدريس فلسفه علم درهر رشته برقرار شود كه حداقل بفهميم ابتناء نظري علم غرب بر چه مبنايي است؟و يقين داشته باشيم كه نقد مباني علوم غرب نه به معناي نداشتن علم است كه مي توان در پرتو آن علم جديدي پرورش داد واين يعني توليد علم.

ولي اصل ماجرا بر مي گردد به جنبه كاربردي و سخت افزاري علم در كشور كه اصولا چند درصد از اساتيد دانشگاههاي ما مشاركت در تصميم گيري كلان مملكت دارند و پاسخ اين سوال شاخصي است براي ارزش علم در كشور و نه حتي در كلان كشور كه در انتخاب رييس دانشگاه!!!كه همين نظام اقتدار گرايانه باعث كاهش انگيزه ها مي شود كه من دانشجو درس بخوانم و مدركي و نظريه اي و استادي و عضويت هيئت علمي ونهايتا تا عضو حزبي و گروهي نباشي هيچ!!

و اين قصه بدبختي ما اينجا به اوج مي رسد كه تقليدمان هم تقليد كاملي نيست كه همه مراكز مهم آموزشي دنيا به نوعي آزادي و استقلال نسبي در عمل دارند در نحوه جذب دانشجو و اين خود عاملي است براي رشد انگيزه در دانشجو و از آن سو رقابت دانشگاه ها براي توليد علم بيشتر.

و تناسب تعداد دانشجويان و نوع رشته ها با ساختار شغلي جامعه به جاي خود محفوظ؛وجالب اينكه تازه ناراحتيم كه چرا دانشجوي ما مهاجرت مي كند به جايي كه همه شرايط براي رشد او فراهم است! و جالب تر از آن گردن نگرفتن تقصيرات است و مثل هميشه اين بار هم همه چيز سياسي مي شود كه اين ماجرا بر  مي گردد به كوي دانشگاه و از اين دست اباطيل...!!

و آخرين مورد سياسي بودن دانشگاه هاست و تازه چه سياستي...؟!!!بازيچه دست بيرونيان بودن !و دانشجويي كه بدون عمق مطالعه در فلسفه و انديشه سياسي بسنده مي كند به احساس و عاطفه اش و نه فقط از عمل درست سياسي كه از درس هم باز مي ماند و نهايتا نه رسالت علمي اش به انجام مي رسد نه تعهد سياسي اش!و كاش موضع سياسي دانشجويان از خود دانشگاه شروع مي شد و نه از بيرون دانشگاه.

و همه اينها گوشه اي است از فلاكت و بدبختي نهاد علمي اين مملكت و باقي بماند براي وقتي كه...!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:33  توسط محسن علائیان |