تبليغاتX
بن بست
اینجا فقط بن بست است و دیگر هیچ...

میان غصه هر روزه دو تا نان،بوق!


وترس و رد شدن از خطوط با آن بوق!


دوباره فکر و خیالات جورواجورش


دوباره گیج شدن در شب خیابان،بوق!


چه کار می کنی آخر؟!تو_یک زن تنها_


و این جماعت آدم نمای انسان_(بوق!)


دوباره تب که کند کودک تو می بینی


هزار جور دعا بی دوا و درمان،بوق!


و باز آخر ماه و اجاره خانه و فحش


و هر چه هم که بگویی که رحم،وجدان بوق!


و خانواده چه؟!شوهری که تزریقی است


پدر که مرده و مادر که رفته زندان،بوق!


...
کشید روسریش را عقب،جلوتر رفت


و فکر کرد به روز عذاب و ایمان،بوق!


و بعد بره شد و رام شد و قربانی


به برق خنده یک گرگ پشت فرمان،بوق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:44  توسط محسن علائیان | 

نه اینکه دیر آپ کردنم واسه این باشه که حرفی واسه گفتن ندارم؛نه...خیلی حرفها دارم واسه گفتن ولی نمیگم...نه که نخوام بگم؛نه...نمی تونم بگم؛نه که نتونم،نمی شه بگم...یعنی می شه ولی نمی دونم چه جوری بگم...یعنی راستش می دونم چه جوری بگم ولی نمی شه بگم...یعنی می شه ولی نمی تونم بگم...نه که نتونم،نمی خوام بگم...نه که نخوام بگم؛آخه حرفی ندارم واسه گفتن...!!!

و تمام روزها،ساعت ها،دقایق و ثانیه هام پر شده از این فکرهای کلافه کننده...پر شده از نخواستن،نتونستن،نشدن و... ندونستن.حال خودم رو نمی فهمم..!!!

درگیر مشکلات چند تایی از رفقا شدم،سعی می کنم باهاشون صحبت کنم تا بلکه آرومشون کنم،حرفهایی میزنم که خودم از همه محتاج ترم به شنیدنشون...

کاش یکی پیدا می شد باهام حرف می زد...

چه التماس عجیبی ـــ مرا تو باور کن ـــ!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:8  توسط محسن علائیان | 
               

با يک شکلات شروع شد...
من يک شکلات گذاشتم تو دستش،اونم يک شکلات گذاشت تو دستم.
من بچه بودم،اونم بچه بود.
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد.
ديد که منو ميشناسه...
خنديدم.
گفت:دوستيم؟
گفتم :دوست دوست.
گفت:تا کجا؟
گفتم:دوستي که تا نداره...
گفت:تا مرگ.
خنديدمو گفتم:من که گفتم تا نداره...
گفت:باشه؛تا پس از مرگ.
گفتم: نه،نه،نه،نه...تا نداره...
گفت: قبول؛تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم؟
خنديدمو گفتم:تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يه تا بزار؛اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا ؛اما من اصلا براش تا نميزارم...
نگام کرد؛نگاش کردم؛باور نميکرد...
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يه تا داشته باشه

دوستي بدون تا رو نمي فهميد...!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط محسن علائیان | 
                            

                          

۱.یادمون باشه اینجا تا اطلاع ثانوی مال منه...پس هر کار بخوام توش می کنم...البته نه هر کاری!!!با تمام احترامی هم که برای دوستان قائلم ازشون خواهش می کنم که هی نگن اینو بنویس،اونو ننویس..

۲.چند روزه همینجوری الکی احساس می کنم دیگه دارم نفس های آخرو می کشم؛درسته که هر تشبیهی یه مشبه به داره ولی "اونی که رفته دیگه بر نمی گرده."ولی اگه اون آدم من باشم چی؟؟؟حالا وقتی از این دنیا رفتم می فهمین بر می گردم یا نه؟؟؟

۳.چند روز پیشتر همین مهدی منتظری مقدم که خیر سرش می،دلیر می نوشه یه حرفی بهم زد که خیلی رفتم تو فکر...الان خودشم یادش نمی آد ولی من حرفشو جدی گرفتم...خیلی فکر کردم.دلم شکست...بعدش به حال خودم گریه کردم،بعد خندیدم...

۴.از اون به بعد کارای مسخره می کنم،مثلا کلی از بچه های دانشکده رو با یه نفر مقایسه کردم،جالب اینکه به هیچ نتیجه ای نرسیدم.یعنی باز هم تقصیر مهدی بود؛تقصیر که نه ولی به خاطر اون حرفش نتونستم به نتیجه برسم...

۵.یکی دیگه از کارهای مسخره این بود که امروز بعد از ظهر داشتم به این فکر می کردم اگه بعد از کلی وقت مثلا ۸۵۶۹۸۷۴۵۲۰۰۳۶۹۸۴۱ ساعت یه دوستی(دوست که نه،یه خاطره ای) رو که ۸۵۶۹۸۷۴۵۲۰۰۳۶۹۸۴۱ ساعته ندیدم یهو پشت چراغ قرمز ببینم ولی نبینم،ببینم ولی نبینم،ببینم ولی نبینم،ببینم ولی نبینم چی کار می کنم یعنی چی کار می تونم بکنم؟؟؟اگه با زن و بچه باشم چی؟(کدوم زن و بچه؟!!!!) آقا مهدی عزیز شما چی کار می کنی؟؟؟این به اون حرفت در...نه،در نمی شه،حرفت خیلی سنگین بود... .


پ.ن:برو بابا دلت خوشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط محسن علائیان | 

سلام،چند روزی مشهد بودیم،چند روز؟ ۵ روز؛با دوستان بودم؛همون دوستان بهتر از برگ درخت...

باز هم نزدیک انتخابات می شویم و باز هم ذهن من درگیر همان نوستالوژی قدیمی تقدم تخصص بر تعهد یا بالعکس.معتقدم تخصص بر تعهد ارجح است اما نه کاملا؛یعنی تخصص صرف بدون تعهد به درد نمی خورد مثل تیتر همین مطلب که هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید...تعهد شرط لازم است اما شرط کافی نیست چنانکه برعکس همین مطلب برای تخصص هم صادق است.مثلا امیرالمومنین به ابوذر فرمودند:تو برای حکومت مناسب نیستی؛چراکه مزاج تندی داری.البته که این جمله نه به معنی ناکارآمدی ابوذر است بلکه گواهی است بر این ماجرا که مثلا سلمان بر ابوذر متعهد (که راستگوترین فرد هم هست) برای حکومت ارجح است...البته حکومت ما که حکومت علوی نیست و ظاهرا هیچ علاقه ای هم برای داشتن حکومت علوی نداریم پس همان تعهد را بر تخصص مقدم می کنیم...!!!معصوم که نیستیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:51  توسط محسن علائیان | 
۱.سلام...

۲.معذرت که مدتی طول کشید تا آپ کنم آخه چند وقتیه که...(هیچی!یادم نبود این حرف ها به مذاق دوستان خوش نمیاد!!!)

۳.دهه محرم هم گذشت.به همین سادگی و تلخی...اما از حبس و حصر بنده که بگذریم(به جون خودم جدی می گم!!) اتفاقاتی از طرف حاکمیت این ۱۰ روز رو تلخ تر کرد،آخه این حکومت به بساط امام حسین(ع) چی کار داره؟چرا همه کارهامون رو باید بر طبق سلیقه خارجی ها انجام بدیم؟چرا هر سال محرم یه چیزی ممنوع می شه؟چرا مبارزه با مثلا تحریفات باید ظهر عاشورا انجام بشه نه در طی سال و تازه توسط پلیس؟رضا خان هم روضه امام حسین (ع) رو غدقن (درست نوشتم؟!!) کرد اما آخرش چی شد؟ حکومت داره به رضا خان شبیه می شه؟می شه؟نمی شه؟شاید...

۴.در مورد رد صلاحیت ها و ... چیزی نگم بهتره.فقط یه سوال:آقای افشار و مجموعه ذی ربط خودش چقدر صلاحیت داره؟داره؟نداره؟نمی دونم...


پ.ن:عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز   /    در انتظار نفس های دیگرید از من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 14:37  توسط محسن علائیان | 

          

درد که بسیار است،شاید خدا از اول چنین می خواست که درد کشیده باشم و درد بکشم؛چه تضمینی است که آینده دردناکی هم نداشته باشم؟!!بگذریم...

سخن اینجاست که زمانی از درد گفتم به خیال آنکه دوستان مرهم زخمهایم باشند که انصافا هم بودند و امید که همیشه چنین باشند اما مدتی است کسانی حرفهایی میزنند که معتقدم در شان آنان نیست و در این میان زخمهای دل ما را هم ریش می کنند...

پس به مصداق بیت از درد سخن گفتن و از درد شنیدن/با مردم بی درد ندانی که چه دردی است از این به بعد سعی می کنم که موجبات رنجش خاطر دوستان را با حرفهای ابری و غبار آلود فراهم نکنم مبادا عیش دوستان منقص گردد؛اما رفیق!افتاده را پای زدن شرط رفاقت و مروت نیست....


پ.ن:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب / با قلب پاره پاره و با سینه کباب

                                                                             یا علی...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:48  توسط محسن علائیان | 
     

 دنیام شده آخرت یزید...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:18  توسط محسن علائیان | 

    

خانه دل مارا از کرم عمارت کن

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:57  توسط محسن علائیان | 
                 

دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم

سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی...

این روزها دلم لک زده برای اینکه کسی حالم را بپرسد... .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:13  توسط محسن علائیان | 

خودم را کشانده ام تا مشهد...دعاگوی دوستانم...حالم خوب نیست...

دارد چشمی که نیست تر می گردد

یک شب که نیامده سحر می گردد

این نامه نانوشته گر پست شود

آنکس که نرفته است بر می گردد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:19  توسط محسن علائیان | 

                             

از دشمنان بریم شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم...؟؟؟!!!

و دیگر هیچ... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 17:24  توسط محسن علائیان | 
همينقدر مي دانم كه مشهورترين آدمهای این دنیا یا

 بازیگرند؛یا بازیکنند؛یا سیاست باز...!!!چه بيهوده است

 نگاه جدی به این بازیخانه....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:4  توسط محسن علائیان | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:1  توسط محسن علائیان | 
همیشه زندگی مرا جایی برده که نمی خواستم.هی...!!!(راستی امروز مجلس عزامه...همون که شما بهش میگین جشن تولد!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط محسن علائیان | 
مرده هم فکر قیامت دارد      آرمیدن چقدر دشوار است...

     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:22  توسط محسن علائیان | 

لیک چیزی به سراغم آمد

                        باز هم نرمتر از خندیدن،برتر از میل و طلب

بی کران را گویم که بود نزد شما

بی کران انسان را؛آن که در وسعت او جملگی تان هستید

                                     همچنان یاختگان

                                     یا به سان رگ و پی

آن که در آوازش نغمه هاتان همگی نیست غیر از طپش خاموشی

بی کران انسان است که در اویید شما بی کرانه؛بی مرز

با تماشای چنین انسانی من شما را دیدم؛مهرتان ورزیدم

مگر آخر خود عشق تا کدامین ابعاد می تواند برسد؛

                            کان فضای بی حد گنج آن نتواند؟

و کدامین الهام یا کدامین پندار یا چه چشم اندازی

                            اوج یارد گیرد در فراسوی چنین پروازی؟

بی کران انسانی _که بود نزد شما،چون بلوطی است عظیم

                             پوشش پیکر آن بی شماران گل سیب

قدرتش مایه پیوند شما با خاک است،

عطر و بویش سبب خیزشتان سوی فضا،

                             ماندگاریش همی آیت بی مرگی تان...

                                                                   جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:9  توسط محسن علائیان | 
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب ...

اسب در حسرت خوابیدن مرد گاریچی ...

مرد گاریچی در حسرت مرگ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:48  توسط محسن علائیان | 

حرف هایی هست برای ((گفتن)) که اگر گوشی نبود نمی گوییم.و حرف هایی هست برای نگفتن.حرف هایی که هرگز سر به ((ابتذال گفتن)) فرود نمیارند.
                                                  دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:31  توسط محسن علائیان | 

و علی در حوض تنهاییش خفه شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  توسط محسن علائیان | 

این اولین بار است که نمی خواهم با دوستانم باشم...همیشه با آنها بوده ام و آنها نیز با من;اما این بار نه,آن هم یک نه بزرگ...اول از همه تبریک می گویم به همه دوستانی که وارد این راه شده اند و کمابیش هم به توفیقاتی(البته از نظر خودشان!!!)دست پیدا کرده اندمثل علی جان کاظمی عزیز که پیر این راه است و آن یکی علی جان که تازه شروع کرده و آن امین که مدت مدیدی است بالاوپایین میکند و هنوز نفهمیده ام که منتظر چیست...؟!!!رضایم هم که تازه به دست و پا افتاده و شاید می ترسد جا بماند...!!!مهدی هم که بدش نمی آید و محمد هم منتظر اذن پدر که به این جهاد اکبر بپیوندد...!!اما از همه که بگذریم خود خود خودم را عشق است که نه هوای این قضیه را در سر دارم و نه برنامه اش را در پیش... . انصافا هم بزرگترین تبریک از آن خودم است که با این فشار همه جانبه تسلیم نشده ام!صلوات نداشت؟!!!

باز هم می گویم و البته از گفته خود دلشادم که من هرگز ازدواج نخواهم کرد پس لطف کنید و دیگر اصرار نکنید.یعنی اصالتا من هیچ وقت با این جماعت نسوان نتوانسته ام کنار بیایم و نفهمیده ام که حرف حساب این جماعت چیست...؟!!!خلاصه که از ما گفتن بود باقی بماند برای بعدتر,خیلی بعدتر... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 22:12  توسط محسن علائیان | 

دانشگاه هم از آن دست مقوله هايي است كه هر زمان تعريفي خاص دارد و به مناسبت اين تعريف نگاهي خاص از جامعه به آن.و امروز نه فقط نگاه جامعه به آن كه نگاه خود دانشگاهيان نيز به دانشگاه آن چيزي نيست كه بايد باشد.و شايد اولين دليلش تمدن درخشان ايران اسلامي باشد و پيشينه اي كه ما در آن مولد علم بوده ايم و نه مثل امروز... .

و ديگر از ايرادات ما كما في السابق تقليد كوركورانه مان است كه دانشگاه را هم(مثل ديگر واردات اجتماعي)آورديم بدون توجهي به نظام ارزشي,فرهنگي,تاريخي و اجتماعيمان وبا زهم سرمان به سنگ خورد و اين تقليد آخر به بادمان مي دهد... .

و همه هم وغم ما معطوف شد به تاسيس دانشگاهي و استخدام كارمندان واساتيد وجذب دانشجو و اهدافي سرسري و بودجه اي و تمام.و در اين تقليد تمام تاريخ وسابقه ما گم شد؛چنانكه گيدنز مي گويد:”امروز جهان شرق در معرض پديده امپرياليستي فكري و تاريخي غرب قرار گرفته است.“چون با پذيرش نوع تفكر غرب بر اساس پيشينه تاريخي اش در واقع آن تاريخ را هم مي پذيرند,تاريخي كه مال آنها نبوده است و آنها دچار يك بام و دوهوايي مي شوند.و همين است كه دانشجويمان در يكي ,دو ترم اول به كل از خودش و فرهنگش بيگانه مي شود و نه فقط نوع تفكر و نگرش دانشجو كه حتي نوع لباسش هم تغيير مي كند.يعني اين تغيير به پايين ترين لايه هاي شخصي و فرهنگي فرد سرايت مي كند.

و مبحث ديگر عدم توجه به اخلاق و تهذيب نفس است و بعد معنويت پايين يك دانشجو و همه دلخوشيمان به دروس معارف اسلامي است كه شده اند دوره اي تكراري از اول دبستان تا به امروز و بي هيچ نكته جديدي.و به عالمي فخر مي فروشيم كه دانشگاهي داريم اسلامي و كدام اسلام؟!!اسلامي كه به زور و جبر و قهر به دانشجو تحميل مي شود و دانشجويي كه از ترس و هراس مدركي كه سالها برايش زحمت كشيده مي پذيرد.كه اين ماجرا خود باب جداگانه اي است در جاي خود.

در باقي علوم هم همانطور كه اصل دانشگاه را وارد كرديم آنها را هم آورديم بدون تفكري و تعمقي بر بنيادهاي معرفت شناختي علوم و همين بي توجهي به فروضات هر علم باعث وابستگي فكري ما شد به غرب.و مؤثرترين حركتي كه مي توان در اين واريته انجام داد تبيين مباني متا فيزيكي و غير پزيتيويستي علوم اثباتي است بدين معنا كه كرسي تدريس فلسفه علم درهر رشته برقرار شود كه حداقل بفهميم ابتناء نظري علم غرب بر چه مبنايي است؟و يقين داشته باشيم كه نقد مباني علوم غرب نه به معناي نداشتن علم است كه مي توان در پرتو آن علم جديدي پرورش داد واين يعني توليد علم.

ولي اصل ماجرا بر مي گردد به جنبه كاربردي و سخت افزاري علم در كشور كه اصولا چند درصد از اساتيد دانشگاههاي ما مشاركت در تصميم گيري كلان مملكت دارند و پاسخ اين سوال شاخصي است براي ارزش علم در كشور و نه حتي در كلان كشور كه در انتخاب رييس دانشگاه!!!كه همين نظام اقتدار گرايانه باعث كاهش انگيزه ها مي شود كه من دانشجو درس بخوانم و مدركي و نظريه اي و استادي و عضويت هيئت علمي ونهايتا تا عضو حزبي و گروهي نباشي هيچ!!

و اين قصه بدبختي ما اينجا به اوج مي رسد كه تقليدمان هم تقليد كاملي نيست كه همه مراكز مهم آموزشي دنيا به نوعي آزادي و استقلال نسبي در عمل دارند در نحوه جذب دانشجو و اين خود عاملي است براي رشد انگيزه در دانشجو و از آن سو رقابت دانشگاه ها براي توليد علم بيشتر.

و تناسب تعداد دانشجويان و نوع رشته ها با ساختار شغلي جامعه به جاي خود محفوظ؛وجالب اينكه تازه ناراحتيم كه چرا دانشجوي ما مهاجرت مي كند به جايي كه همه شرايط براي رشد او فراهم است! و جالب تر از آن گردن نگرفتن تقصيرات است و مثل هميشه اين بار هم همه چيز سياسي مي شود كه اين ماجرا بر  مي گردد به كوي دانشگاه و از اين دست اباطيل...!!

و آخرين مورد سياسي بودن دانشگاه هاست و تازه چه سياستي...؟!!!بازيچه دست بيرونيان بودن !و دانشجويي كه بدون عمق مطالعه در فلسفه و انديشه سياسي بسنده مي كند به احساس و عاطفه اش و نه فقط از عمل درست سياسي كه از درس هم باز مي ماند و نهايتا نه رسالت علمي اش به انجام مي رسد نه تعهد سياسي اش!و كاش موضع سياسي دانشجويان از خود دانشگاه شروع مي شد و نه از بيرون دانشگاه.

و همه اينها گوشه اي است از فلاكت و بدبختي نهاد علمي اين مملكت و باقي بماند براي وقتي كه...!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:33  توسط محسن علائیان | 
 

گور پدر من که دلم را به تو دادم 

گور پدر من که به دام تو فتادم

گور پدر عشق ـ و یک عالمه عاشق

گور پدر آنکه نیفتاد به یادم

بیچاره شود آنکه غزل را به من اموخت

گور پدر آنکه مرا داد به بادم

گور پدر (حافظ) بیچاره که می گفت

در دام توام   تا به ابد آزادم

گور پدر تو که اسیرت شده ام من

گور پدر من که دلم را به تو دادم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 17:28  توسط محسن علائیان | 
وامسال هم گذشت مثل همه سالهای قبل و چقدر حقیرتر شده ام...

می پندارم هرچه می گذرد به جای بزرگتر شدن کوچکتر می شوم و بیشتر اسیر ماده,اسیر خود,اسیر... و این نه راهی بود که من انتخاب کردم بلکه راهی بود که به جبر می روم تا کجا رهایی از این اسارت حقارت میسر شود و کی لطف خاصش شامل حالم؟!

اول از خودش عذر می خواهم که امسال هم نتوانستم بندگی کنم و هرآنچه به من داده بود از دست دادم و بعد از همه بندگانش که به آنها بدی کردم و پشت کردم به آنها هنگامی که به من نیاز داشتند.امید که از من بگذرند.

وتشکری از ته دل از همه آنان که به من محبت کردند هر چند که لایق نبودم و از دوستان خوبی که در سخت ترین شرایط رهایم نکردند و در کنارم ماندند و من طبق روال برایشان هیچ نکردم.

و از همه آنان که به من بدی کردند نه فقط می گذرم که ممنونم چراکه دیدم را به زندگی بیشتر باز کردند و در مواردی حتی نوع نگاهم را تغییر دادند.

و تنها آرزویم برای سال جدید:کاش امسال آخرین سالی باشد که خورشید را نمی بینیم,کاش ابرها کنار بروند... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:39  توسط محسن علائیان | 

دیشب چهارشنبه سوری بود.از غروب به بعد در خیابان ها می چرخیدم.همه جا پر از پلیس و نیروهای یگان ویژه بود.از ولی عصر بگیر تا میرداماد و جردن و... .و مردمی که در خیابان های اصلی نبودند و هر دسته ای در کوچه ای و هر یک به نوعی مشغول...!!!و درست مثل صحنه های سیاسی کشور که همیشه به یمن حضور پراقتدار!!!حکومت مردم از صحنه ها حذف شدند و چند دستگی سیاسی و هر فرقه ای در کوچه ای از شهر سیاست و بسیاری در زیرزمین ها و امان از این زیر زمین ها... .

شب به خانه آمدم و بحث های خانگی و بزرگترهایی که می گفتند:زمان ما اینطور نبود و خیلی آرامتر بود و راست هم می گفتند.

نمی دانم چرا ولی این حرکات توده مردم برایم نوعی شورش آرام و غیر مستقیم را تداعی می کند و شاید نظر هیئت حاکمه هم همین است وگر نه چنین جو خشک و پلیسی به چه کار می آید در یک جشن باستانی؟!!!

قصه همان قصه همیشگی بادکنک است که هر چه فشارش دهی تحمل می کند اما عاقبت می ترکد و شاید این نوع شلوغی ها نه انفجار بلکه روزنی باشد برای تخلیه فشارها.گذرا و سربسته می گویم که حکومت باز هم کاری را انجام داد که به نفعش نبود مثل همیشه مانند ۸ مارس,مثل تجمع ها و تحصن های دانشجویی و از این مثال ها بسیار است.

وجای این سوال باقی است که در آن دانشکده کذایی چه نوع جامعه شناسی امنیتی تدریس می شود که فارغ التحصیلانش هنوز معنای سوپاپ اطمینان را نفهمیده اند؟!که این حرکات اگر آزاد باشد در حکم سوپاپ اطمینان است برای نظام مثل غائله کوی دانشگاه ۷۸ که حکومت خواست چنین ماجرایی به وجود بیاید و آمدو نتیجه اش برای هر کسی که بد شد برای نظام بد نشد.کاش مقداری تفکر...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:2  توسط محسن علائیان | 

حسش می کنم.حس آوار شدن.حس فروریختن یک برج در نقطه مرگ.حس غریبی است دلشوره کسی که می داند در ارتفاع چترش باز نخواهد شد اما می پرد و سعی می کند برای آخرین بار دنیا را از بالا ببیند.

چیزی شبیه یک اعدامی نه در پای چوبه دار که در سلول انفرادی تنگی بدون هیچ روزنه ای که حتی کورسوی نوری برای او دنیایی است پرنورتر از آفتاب و لحظه شماری مرگ...سکوت محض...هجوم افکار...دلبستگی ها...آرزوها...وناگهان صدای زمخت باز شدن در سنگین آهنی...برای او همه چیز به پایان خود نزدیک می شود.نه...کسی نیست...سلول کناری بود شاید و باز افکار و باز صدایی و باز سلولی دیگر و چه فرق می کند؟بالاخره که نوبت او نیز می شود و کاش زودتر برسد که بلا تکلیفی بدترین وزجر آورترین مرگ است... .

وکاش آن زندانی بودم که سرانجام کار خویش را می داند اما من...بی هدف,سرگردان,خسته,ابری,دلگیر,تیره,دلزده,پژمرده,با قهقهه هایی از سر درد و اشک هایی از غربت و دلواپسی هایی برای ماندن یا رفتن؟

نمی دانم و همین ندانستن آزارم می دهد.کاش می دانستم کیستم.و هویت بی هویت ترین واژه می شود.و حس تهی بودن...و تکرار هر روزه امیدی که شاید فردا روز دیگری باشد و فردا روز دیگری است اما بسیار کدرتر از روز قبل.

کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 9:30  توسط محسن علائیان | 

ای مصحف ورق ورق شده ای روح پیکرم                    آیا تویی برادر من نیست باورم

دیشب میان مقتل پاکت چه می گذشت               کین خاک ها هنوز دهد بوی مادرم

و اینها و امثال اینها درددلهایی بود که بعد از ۴۰ روز تکرار شد و ما هنوز...و این سفره هم کم کم جمع خواهد شد تا کی عنایتی شود.نمی دانم به سر چشمه خواهیم رسید؟!!!

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس                     که دراز است ره مقصدو من نوسفرم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:24  توسط محسن علائیان | 

چند روز پیش جلوی دانشگاه تهران سوار یک پراید شدم.یک آخوند عقب نشسته بود.کنارش نشستم.به راننده گفت"کرایه دو نفر را حساب کند."شاید برای اینکه کسی کنارش ننشیند یا...!کمی جلوتر راننده ضبطش را روشن کرد.حمیرا بود.من همینطور منتظر واکنشی از شیخ و شیخ بسیار بزرگوارتر از اینکه حتی به روی مبارک خود بیاورد!!!موبایلم زنگ زد.همینطور که جواب دوستم را میدادم به طعن و کنایه چند تایی هم بار سلسله جلیله نمودم.بعد صحبت شیخ گر گرفت که شما که خودتان ظاهر مذهبی دارید چرا؟پاسخش دادم:تو هنوز نفهمیدی که مذهب در ریش نیست همانطور که دین در عبا و عمامه!آتشی شده بود ناجور که لباس پیغمبر چنین است و چنان!گفتم:درست!اما نه تا وقتی که بر تن تو و امثال توست!در جوابش هیچ نگفتم وقتی پرسید مگر من چه کرده ام؟چه بگویم و اصلا چه می شود گفت؟!کرایه ام را با چشمکی به راننده دادم و سر لاله زار پیاده شدم.فکر کنم بعد از من به راننده گفته باشد:کرایه ۳ نفر را حساب می کنم!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:30  توسط محسن علائیان | 
نمیدونم چرا اینطوری شده؟بعضی نظرات نمیاد رو صفحه اصلی!خصوصا نظراتی که خیلی دوست دارم بقیه هم بخونن.مثل نظرات"غریب".هر کی میدونه چرا کمکم کنه!ممنون.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 17:22  توسط محسن علائیان | 

هیچکس ویرانیم را حس نکرد                       وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من                               گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی                     درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود                             لحظه پایانیم را حس نکرد

خیلی داغونم!بازم حس غربت همیشگی...تنهایی...پس کی این زندگی تموم میشه؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:31  توسط محسن علائیان |